تبليغاتX
مطالب باروني




 

سلام خيلي وقته آپ نشدم ببخشيد الانم از سايت مدرسه اومدم واسه سلام عليك عااااااااااااشقتونم باي

نوشته اي از يك عاشق به نام :نرگس| سه شنبه هشتم آذر 1390 | 13:7 | + | موضوع: |

 

کاش میشد در این غروب ابدی دل داددگی بی هیچ ترسی فریاد زد که عاشقانه دوستت دارم

و کاش میشد انسان های بی ارزش را به راحتی از ذهن خسته و دلهای شکسته راند و در کنار دریای بی کران و غروبین دست در دست معشوق خود عشق را تقسیم کرد

نوشته اي از يك عاشق به نام :نرگس| شنبه هشتم مرداد 1390 | 18:41 | + | موضوع: |

منه تنها  

منه تنها....

دیرگاهی ست که رفتی

حتی بدونه حرفی

دیر پاییست که مردی

دل را چگونه بردی

عاشقت بودم افسوس

به یادت من هر روز

اما تو رفتی راحت

چشمم به عقربه ساعت

حلقه کنار شمعی ست

عشقم به تو کم نیست

نامه هایت پر اشک

می برم به گذشته من رشک

قلبی شکسته بازم

گویم به تو رازم

نگاه ساعت پر درد

خسته از مردی نامرد

باز اشک باران

به پای ریا کاران

باز عشقی مبهم

زنی استوارو محکم

مینشیند بر راه

چون آسمان بی ماه

در انتظار مردی ست

که دیگر به یادش نیست

نوشته اي از يك عاشق به نام :نرگس| شنبه بیست و هشتم خرداد 1390 | 18:30 | + | موضوع: |

خداحافظ استوره من  

گلبرگ مغرور...

قلم حرکت نمیکند تا از این مصیبت بنویسد.قلم یارای من نیست تا بنویسد اسطوره پرواز کرد اسطوره ی من ناصر خان،

چگونه باورکنم دیگر نیستی ای شیک پوشترین مردان

چگونه باور کنم دیگر نیستی ای دلیر بی همتا

چگونه بگویم اسطوره من ناصرخان حجازی آن مرد همیشه جسورو بی باک حال از بین ما رفته است ناصر خان کجایی که استقلالت نایب قهرمان شد

کجایی که بچه ها برایت اینگونه اشک میریزند.

اشک فرهاد را نمیبینی؟

اشک پرویزخان را نمیبینی؟

لعنت بر هر چه مریضی

لعنت برهر چه جدایی

ناصرخان تا ابد در دل ما دوستدارنت زنده ای

تقدیم به اسطوره ایران و استقلال ناصرخان حجازی

نوشته اي از يك عاشق به نام :نرگس| سه شنبه سوم خرداد 1390 | 12:55 | + | موضوع: |

باران  

وای باران وای باران

                      شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما 

                    چه کسی یاد تورا خواهد شست


حمید مصدق


نوشته اي از يك عاشق به نام :نرگس| چهارشنبه دهم فروردین 1390 | 19:32 | + | موضوع: |

دلتنگی  

دلتنگی....

دیریست که قلم بر دست نگرفته ام.دلم تنگ شده است برای

نوشتن از غمهایم.دلم تنگ شده است برای نثرهایم.

یاد دارم که روزی آن چنان از غمهایم مینوشتم که گویی دیگر امیدی به زندگی برایم باقی نمانده است

حال در این بعد از زمان آنقدر غم و مشکل دارم که حتی قلم را از یاد برده ام.

دیگر برای مشکلاتم اشک نمیریزم.و گاه به گذشته خود رشک میبرم که چگونه تا صبح اشک میریختم ولی اکنون مانند سنگی بی احساس در سکوتی تلخ تفکر می کنم. چه سکوت تلخیچه اقیانوسی پشت چشمانم نهفته شده است که انگار هیچ گاه جاری نخواهد شد

اکنون که به عشق می اندیشم با یک نگاه دیگر به آن نگاه میکنم عشق برای من دست نیافتنی ست چون مقدس است

نوشته اي از يك عاشق به نام :نرگس| جمعه پانزدهم بهمن 1389 | 18:9 | + | موضوع: |

نزدیک است  

نزدیک است...

بازهم خاطرات مرده ام نزدیک اند و من در فرار از خویش پر تلاش در گریزم

ای کاش نیایند روزهایی که مرا دچار یک اشتباه پوچ کرد.اشتباهی که مرا

سالی اسیر کرد.در گریز از خویشتن پیوسته میکاهم کاش روزهای نزدیک

نیایند.

نوشته اي از يك عاشق به نام :نرگس| یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389 | 19:44 | + | موضوع: |

خدانگهدار شهر من....  

خدانگهدار شهر من...

دارم می رم از شهرتون

بعد از اون همه فریب

بعد از اون همه ریا

بعد از اون همه حزین

 

دارم میرم ازین دیار

میرم به شهر عاشقا

شهری که شاید آدماش

نمیگن حرفای محال

 

دارم میرم اما دیگه

صدات تو گوشم نمیاد

صدایی که بلند میگفت

نرو نرو با من بیا

 

دارم میرم خوب به درک

میرم تا شاید اونورا

صدای آشنایی بیاد

ازون ور ستاره ها

 

دارم میرم اما بدون

نفرین من هستش هنوز

اون نمیره تا وقتی که

بسوزی تو هر شب و روز

نگارنده نرگس

نوشته اي از يك عاشق به نام :نرگس| پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389 | 11:6 | + | موضوع: |

 

خاطرات.....

نوشتم من مشق عشق

هی گفتم از سرنوشت

دلمو دادم بهش

اما اون گذاشت و رفت

 

من خوندم ار خنده هاش

از صدای نفساش

عمرمو ریختم به پاش

حالا او گذاشت و رفت

 

دید دارم پرپر میشم

بی یار و همدم میشم

بی صدا من آب میشم

اما اون نامرد که رفت

 

جلو چشمم داشت میرفت

با یار جدید میرفت

من که حرفی نزدم

اما اون نامرد که رفت

 

دست تو دست زیر بارون

با یار جدید تو خیابون

صدای گریه من توی ایوون

چرا نشنید پس اونحیوون

 

عشق من له شد زیر پاش

مهم نیست فدای چشاش

منم میرم با خاطره هاش

دنبال عشق و صداش

نوشته اي از يك عاشق به نام :نرگس| سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389 | 11:24 | + | موضوع: |

 

سلام دوستان ببخشید یه مدت نبودم شرمنده همه دوستای گلم.درگیر یه سری مسائل بودم. راستی آلبوم جدید محسن یگانه رو حتما گوش کنید چون واقعا محشره. مخصوصا تراک رگ خوابش. حالا بی خیال یه تیکه شعرم اومد نوشتم . وقتی خوندیش نظر یادت نره

رفتم...

یادم میاد یارون بود

اون شبی که میرفتی

بدرقه نگات شد

بارون و اشک و مستی

 

یادم میاد که اون شب

نگاه من بودش سرد

دستای مهربونت

بودش حالا دور از من

 

یادم میاد اون حرفات

اون همه شب دروغات

دوست دارم فریب بود

میون بغض و اشکات

 

می ری حالا دور از من

میخندی تو بی هم دم

دوست داره اما اون

نمیرسه به گردم

نوشته اي از يك عاشق به نام :نرگس| شنبه سیزدهم شهریور 1389 | 15:22 | + | موضوع: |

 

بعد تو...

بعد رفتنت عزیزم

آسمون ابری شدش

زندگیم تیره وتار

هوامون برفی شدش

 

برف خاطرات میبارید

تند وتند بی دریغ

آسمون شهر من

پر شد از ابر ستیز

 

بعد رفتنت دل من

بی هوا یهو شکست

صدای خنده که رفت

جاش اومد گریه نشست

 

اونروزی که تو می رفتی

آسمون گریه می کرد

واسه این بخت بد من

اما اون ناله می کرد

 

میدونم بعد من اما

راحتی و بی هدف

زندگی مال تو اما

حالا که رفتی به درک

 

نوشته اي از يك عاشق به نام :نرگس| یکشنبه هفدهم مرداد 1389 | 15:44 | + | موضوع: |

شب آخر....  

شب آخر...

شب آخر یادته؟

آسمون ابری بودش

چشمامون گریون و تار

هوامون برفی بودش؟

 

شب آخر یادته؟

التماس دل من

غرور حرفای تو

چشمای گریون من؟

 

شب آخر یادته؟

گفتم از پیشم نرو

گفتی نه باید برم

گفتم نه..نرو..نر..

 

شب آخر که رسید

دل من یهو شکست

صدامو نشنید و رفت

چشماشو آرو بست و رفت

 

حالا شعرام خالی

از صدای خنده هاش

از صدای قلب اون

از صدای نفساش

 

یادمه یه روز می گفت

نمی ره از قصه هام

می مونه اون تا ابد

پیش این یه قلب زار

 

حالا که رفتی بدون

می مونم به پات تا مرگ

می سوزم من پای اون

خنده های گرم گرم

نگارنده:نرگس

نوشته اي از يك عاشق به نام :نرگس| دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389 | 12:20 | + | موضوع: |

 

یهودا

مرا بازیچه خود ساخت چون موسی که دریا را

فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را

نسیم مست وقتی بوی گل می داد حس کردم

که این دیوانه پرپر می کند یک روزه گلها را

خیانت قصه تلخی است اما از که می نالم

((خودم))پرورده بودم در حواریون یهودا را

خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست

چه آسان ننگ می خوانند نیرنگ زلیخا را

کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست

چرا آشفته می خواهی خدایا خاطر ما را

نمی دانم چه نفرینی گریبان گیر مجنون است

که وحشی میکند چشمان آهوهای وحشی را

چه خواهد کرد با ما عشق؟پرسیدم و خندیدی

فقط با پاسخت پیچیده تر کردی معما را

فاضل نظری

نوشته اي از يك عاشق به نام :نرگس| پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389 | 16:15 | + | موضوع: |

 

نا آشنا

باز هم قلبی به پایم اوفتاد

باز هم چشمی به رویم خیره شد

باز هم در گیر و دار یک نبرد

عشق من بر قلب سردی چیره شد

 

باز هم از چشمه لب های من

تشنه ای سیراب شد،سیراب شد

باز هم دز بستز آغوش من

رهروی در خواب شد،در خواب شد

 

بر دو چشمش دیده میدوزم به ناز

خود نمی دانم چه می جویم در او

عاشقی دیوانه می خواهم که زود

بگذرد از جاه و مال و آبرو

 

او شراب بوسه می خواهد زمن

من چه گویم قلب پر امید را

او به فکر لذت و غافل که من

طالبم آن لذت جاوید را

 

من صفای عشق می خواهم از او

تا فدا سازم وجود خویش را

او تنی می خواهد از من آتشین

تا بسوزاند در آن تشویش را

 

او به من می گوید ای آغوش گرم

مست نازم کن که من دیوانه ام

من به او می گویم ای نا آشنا

بگذر از من،من ترا بیگانه ام

 

آه از این دل،آه از این جام امید

عاقبت بشکست و کسی رازش را نخواند

چنگ شد در دست هر بیگانه ای

ای دریغا ، کس به آوازش نخواند.

                                              فروغ فرخزاد

نوشته اي از يك عاشق به نام :نرگس| دوشنبه چهاردهم تیر 1389 | 19:1 | + | موضوع: |

بر او ببخشایید  

بر او ببخشایید

بر او ببخشایید

بر او که گاه گاه

پیوند دردناک وجودش را

با آبهای راکت

و حفره های خالی از یاد می برد

و ابلهانه می پندارد

که حق زیستن دارد

 

بر او ببخشایید

بر خشم بی تفاوت یک تصویر

که آرزوی دور دست تحرک

در دیدگان کاغذیش آب می شود

 

بر او ببخشایید

بر او که در سراسر تابوتش

جریان سرخ ماه گذر دارد

و عطرهای منقلب شب

خواب هزار ساله اندامش را

آشفته می کند

 

بر او ببخشایید

بر او که از درون متلاشیست

اما هنوز پوست چشمانش

از تصور ذرات نور می سوزد

و گیسوان بهیده اش

نومید وار از نفس های عشق می لرزد

ای ساکنان سرزمین خوشبختی

ای همدمان پنجره های گشوده در باران

بر او ببخشایید

 

بر او ببخشایید

زیرا که ریشه های هستی بار آور شما

در خاک های غربت او نقب می زنند

و قلب زود باور او را

با ضربه های موضی حسرت

در کنج سینه اش متورم می سازد

فروغ فرخ زاد

نوشته اي از يك عاشق به نام :نرگس| شنبه دوازدهم تیر 1389 | 18:22 | + | موضوع: |

 

گمشده

بعد از آن دیوانه گی ها ای دریغ

باورم ناید که عاقل گشته ام

گوئیا او مرده در من کانچنین

خسته و خاموش و باطل گشته ام

 

هر دم از آئینه می پرسم ملول

چیستم دیگر بچشمت چیستم

لیک دیگر در آئینه میبینم که وای

سایه ای هم زانچه بودم نیستم

 

همچو آن رقاصه هندو به ناز

پای میکوبم ولی بر گور خویش

وه که با صد حسرت آن دیوانه را

روشنی بخشیده ام از نور خویش

 

ره نمی جویم به سمت شهر روز

بیگمان در قعر گوری خفته ام

گوهری دارم ولی آن را ز بیم

در دل مرداب ها بنهفته ام

 

می روم اما نمی پرسم ز خویش

ره کجا؟منزل کجا؟ مقصود چیست

بوسه می بخشم ولی خود غافلم

کاین دل دیوانه را معبود نیست

 

او چو در من مرد ناگه هر چه بود

در نگاهم حالتی دیگر گرفت

گوئیا شب با دو دست سرد خویش

روح بی تاب مرا در بر گرفت

 

آه آری این منم اما چه سود؟

او که در من بود دیگر نیست نیست

می خروشم زیر لب دیوانه وار

او که در من بود آخر کیست کیست؟

فروغ فرخزاد

نوشته اي از يك عاشق به نام :نرگس| جمعه یازدهم تیر 1389 | 0:11 | + | موضوع: |

 

شکست نیاز

 

آتشی بود فسرد

رشته ای بود و گسست

دل چو از بند تو رست

جام جادوئی اندوه شکست

 

آمدم تا به تو آویزم

لیک دیدم که تو آن شاخه بی برگی

لیک دیدم که تو بر چهره امیدم

خنده مرگی

 

وه چه شیرین است

بر سر گور تو ای عشق نیاز آلود

پای کوبیدن

 

وه چه شیرین است

از تو ای بوسه سوزنده مرگ آور

چشم پوشیدن

 

وه چه شیرین است

از تو بگسستن و با غیر تو پیوستن

در بروی غم دل بستن

که بهشت اینجاست

به خدا

 

سایه ابرو لب کشت اینجاست

تو همان به که نیندیشی

به منو درد روانسوزم

که من از درد نیاسایم

که من از شعله نیفروزم

                                        فروغ فرخ زاد

 

نوشته اي از يك عاشق به نام :نرگس| سه شنبه هشتم تیر 1389 | 20:33 | + | موضوع: |

سلام  

کدام چشمه..

دلی که عشق ندارد،

آدمی را همواره در پی گمشده اش،

ملتهبانه هر سو میکشاند.

خدا ،آزادی، هنر و دوست،

در بیابان طلب بر سر راهش منتظرند

تا وی کوزه خالی خویش را

از آب کدامین چشمه پر خواهد کرد؟

دکتر شریعتی

************************

قهر...

اگر بسویت اینچنین دویده ام

به عشق عاشقم نه بر وصال تو

به ظلمت شبان بی فروغ من

خیال عشق خوشتر از خیال تو

فروغ

************************

من و تو....

و آنگاه که خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم

و مرا صدفی که مرواریدم تویی

و خود را اندامی که روحت منم

و مرا سینه ای که دلم تویی

و خود را معبدی که راهبش منم

و مرا قلبی که عشقش تویی

و خود را شبی که مهتابش منم

و مرا قندی که شیرینی اش تویی

و خود را طفلی که پدرش منم

و مرا شمعی که پروانه اش تویی

و خود را انتظاری که موعودش منم

دکتر شریعتی

**************************

نوشته اي از يك عاشق به نام :نرگس| سه شنبه یکم تیر 1389 | 14:18 | + | موضوع: |

وقتی..  

وقتی...

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم

وقتی که دیگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست می داشتم

وقتی که او تمام کرد

من آغاز کردم

و چه سخت است تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن است

مثل تنها مردن

                       استاد بزرگ دکتر علی شریعتی

نوشته اي از يك عاشق به نام :نرگس| شنبه بیست و نهم خرداد 1389 | 18:38 | + | موضوع: |

و دوباره سلام  

سلام دوستاي گلم نميدونيد دلم چه قدر براتون تنگ شده بود ممنون از اينكه در نبودم با نظراي خوبتون به من اميد دادين. عاشقانه همتونو دوست دارم.اميدوارم از اين پستم خوشتون بياد.

آرزويي است مرا در دل

كه روان سوزد و جان كاهد

هردم آن مرد هوسران را

با غم و اشك و فغان خواهد

 

به خدا در دل و جانم نيست

هيچ جز حسرت ديدارش

سوختم از غم و كي باشد

غم من مايه آزارش

 

شب در اعماق سياهي ها

مه چو از هاله راز آيد

نگران خيره به در گردم

شايد آن گمشده باز آيد

 

سايه اي تا كه به در افتد

من هراسان بدوم بر در

چو شتابان گذرد سايه

خيره گردم به در ديگر

فروغ فرخ زاد

نوشته اي از يك عاشق به نام :نرگس| یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389 | 14:1 | + | موضوع: |

بعد من  

سلام دوستان ببخشید من یه مدت نمیتونم آپ کنم واسه همین این پست و براتون میزارم تا هر وقت که خدا خواست بر گردم و ادامه بدم.عاشقانه منتظر نظراتتون هستم. کوچیکتون نرگس

 

بعد من...

واست مهم نیست عزیزم؟

شبا برات اشک میریزم؟

واست مهم نیست نازنین؟

دارم من از دستت میرم؟

 

چشمای خیس و ندیدی

عشق زلال و ندیدی؟

تو عشق یکی دیگه گم شدی و

رفتی غمامو ندیدی

 

یه روزی من نفس بودم

یکی دیگه شد زندگی

امیدوارم که بعدمن

مرگ بیاد پیش زندگیت

 

میگن تو راه عاشقی

رسم اینه که دعا کنی

برای معشوق تا ابد

فقط خدا خدا کنی

 

اما من اینجوری نیستم

فقط تو رو کردم نفرین

فقط گفتم خدا خدا

نمی بخشمش فقط همین

 

امیدوارم که بعد من

خیر نبینی تو زندگیت

نفسات نم نم بگیره

مرگ بیادو جلو راهت و بگیره

 

نوشته اي از يك عاشق به نام :نرگس| شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389 | 23:27 | + | موضوع: |

خیال..  

خیال...

خواب و خیال تموم شدو

بیدار شدم از خواب حالا

فهمیدم که تو رفتی و

دستات مال من نیست حالا

 

تصوراتم یهو ریخت

مثل برگ تو زمستونا

کم کم دارم می سوزمو

نیستی دیگه پیشم حالا

 

حالا دیگه حتی وقتی

تو خوابم آروم میای

نمیشناسی منو دیگه

دیگه سراغم نمیای

 

یعنی باید باور کنم؟

از خواب پریدم یا که نه؟

هنوز توی رویام باشم؟

رویای شیرین یه وصل؟

نوشته اي از يك عاشق به نام :نرگس| جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389 | 14:56 | + | موضوع: |

خدانگهدار  

خدانگهدار.....

خدانگهدار عزیزم

حالا که تو داری میری

به عشق من فکر نکنی

به قلب پاک و عاشقم

 

خدانگهدار مهربون

ای کاش می شد

یکم بیشتر می موند

پیش یه قلب بی همزبون

 

خدانگهدار نازنین

ای چشم من هی اشک نریز

اون که باید می موند که رفت

دیگه چی میخوای از زندگی؟

 

خدانگهدار عشق من

با غریبه ها رفتی گلم؟

منم که دیگه نمی خوای

همش میگی باید برم

نگارنده:نرگس

نوشته اي از يك عاشق به نام :نرگس| یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389 | 0:1 | + | موضوع: |

قصه من...  

قصه من...

قصه من یه قصه نیست

قصه ی ما حقیقته

حقیقته یه عشقی که

هر چی باشه پر برکته

 

روزای اول آشناییمون

به تو من دل نداده بودم

دوستی رو ساده دونستمو

با همین نیتم شروعش کرده بودم

 

اما روزا که میگذشت

کم کم ازت خوشم اومد

تازه داشتم عاشق میشدم

که دیو قصه ها اومد

 

دیوی که شاید عاشقا

از اون به شدت ترس دارن

ترسی که شاید آخرش

این عشقو از دستشون در میارن

 

روزا گذشت و با فریب

اون دیو قصه منم

دل معشوقم و برد

قصه عاشقی رو کشت

 

دیو اومدو عشق و برد

تموم زندگیمو کشت

خاطراتمو سوزوند و رفت

یه ذره هم به روش نیاورد

 

انگار نه انگار یه روزی

میگفتی بی تو نمیشه

میگفتی تا آخر بامنی

بدون من روزت شب نمیشه

 

با دیو قصه مون داری سر میکنی؟

یا داری زندگیتو رنگ میکنی؟

دل من که مثل دیو رنگ نمیکرد

اون همه خاطراتو از سنگ نمیکرد

 

میدونم یه روزی میای میدونم

میدونم از عشق میخونی میدونم

میدونم یه روزی میفهمی که دیو

کارش نیرنگ و فریب میدونم

 

اما عزیزم مطمئن باش دیره دیگه

دل من از عاشقی سیره دیگه

شاید اونروز دل من گرم به یه

آغوش بی بارو منت همینه

نگارنده:نرگس

 

 

نوشته اي از يك عاشق به نام :نرگس| پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389 | 9:35 | + | موضوع: |

روزی...  

روزی...

روزی دگر جایی برای من نمی گزاری

این را جمله را قبل ها از من شنیده بودی

اما هر بار که تو میگفتی نه، اینطور نیست

دلم بیشتر یقین پیدا می کرد که میروی

 

روزی برای تو عزیز ترین بودم

شاید هم نه یک چیز همانند دروغ بودم

گاهی مرا الهه زیبایی میخواندی

و یا شاید برای تو زشت ترین بودم

 

روزی رسید که نباید میرسید

شاید آن روز، روز پایانم بود

شاید وقوع حرفهایم بود

ویا شاید طلوع غمهایم

 

روزی آمد و روزی رفت

داستان ما در روز بود

داستانی پر از سادگی و خطا

یا که پر از حرفهای محال

نوشته اي از يك عاشق به نام :نرگس| یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389 | 18:53 | + | موضوع: |





× تبليغات